|
خاطرات تدریس
من بهار را در بوستان کلاسم باور می کنم.
|
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 1:53 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
گاهی که با همکارا صحبت میکنیم یه موضوع هست که معمولا بهش اشاره میشه اونم اشتباه جاافتادن یه مطلب تو ذهن بچه هاست که جایگزین کردنش با مطلب درست در ذهن بچه ها کار واقعا سختیه اگه غیرممکن نباشه.
این روزها به درخواست دوستی دو سه جلسه ای با یه دانش آموز پنجم ابتدایی ریاضی کارکردم.چندتا بخشو میگفت ایراد ندارم و تو امتحانای کلاسی هم نمرشو گرفته بود.یکی از اون مباحث محاسبه ی مساحت بود.اما چیزی که باعث تعجبم شد این بود که فرمولو اشتباه نوشته بود اما معلم نمرشو داده بود و تعجبم وقتی بیشتر شد که اون اشتباهو تو حل تمام تمرینات دفترش دیدم که در محاسبه ی مساحت ذوزنقه بجای لفظ قاعده از قطر استفاده شده بود و دانش آموز میگفت معلممون میگه تو ذوزنقه قطر و قاعده فرق ندارن!!!!!!!!!!!!! و اشتباه بعدی بخشپذیری برشش بود که بهشون گفته شده هر عددی که مجموع ارقامش سه ؛ شش و نه بشه به شش بخشپذیراست.تمام سوالات طرح شده در امتحان هم به شکل عدد زوج داده شده بود تا قانون گفته شده درست دربیاد و خدامیدونه چه مکافاتی کشیدم تا به این بچه نشون بدم عدد 33 به شش بخشپذیر نیست!!!!!!!!!!!! اما به این موضوع فکر میکنم که چقدر از این دست اشتباهات تو آموزش دانش آموزان وجودداره ودر کنارش به یاد حرف مدیرمون میفتم که آیه ی "ویل للمطففین" فقط برای فروشنده ها نیست؛ برای هر کم کاری میتونه حساب بشه. ************************** امتحانات داره کم کم به پایان خودش نزدیک میشه.شکر خدا بیشتر بچه ها نتیجه خوبی گرفتن ؛ بخصوص دوم ریاضی و سوم تجربی و پیش ریاضی و سوم حسابداری و دوم کامپیوتر و سوم انسانی.اما نتیجه ی بچه های سوم ریاضی مطابق انتظارم نبود.با اینکه امتحان در سطح متوسط بود اما بعضیاشون نتیجه ی خوبی نگرفتند که باید باهاشون صحبت کنم و دلیلشو پیدا کنم. ************************** از سه شنبه دوباره کلاسا شروع میشه و باید برای تدریس آماده بشم.بخصوص بحثای شیرین با اعظم سر زنگ ریاضی گسسته و اثباتای متفاوتی که ارائه میده وبحث و جدل ما برسر نقصای منطقی اثباتهاش. به هرحال بخشی از لذت دنیای تدریس وجود چنین دانش آموزاییه ************************** [ شنبه 24 دی1390 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
این روزها سرگرم امتحانات بچه ها هستم. صبح و بعدازظهر. برای نوبت صبح که طبق روزای کاری باید بریم و بنابراین تعطیلی درکار نیست و برای عصر هم امتحانات آموزشگاههای آموزش از راه دور امسال بطور تجمعی و کمی شبیه به حوزه نهایی برگزار میشه.با توجه به شیوه نامطلوب نمره دهی و شاید به عبارت صحیحتر مدرک فروشی که این چندسال باب شده بود این شیوه آزمون گرفتن از دانش آموزان مراکز آموزش از راه دورشاید باعث بشه مدیران این مراکز سطح کاری مراکز تحت نظرشونو بالاتر ببرن. نمی دونم برگزاری آزمون منطقه ایه یا دستورالعمل سازمانیه.گرچه باید گفت چه آزمونی!!!!!!!!!!!!! برای هر درس جزوه ای دادن نهایت ده برگی و متاسفانه با اشتباه و ایراد! برای درس آمار آنچنان غلطهایی در حل مسائل داشت که اصلا شک داریم کسی که این جزوه رو نوشته نگاهی به درس آمار داشته یا نه؟ و بدتر اینکه چون دقیقا همون سوالا تو آزمون مطرح شده و خیلی از داوطلبا جوابارو حفظ کرده بودن بجای کسب نمره،نمره از دست دادن. و جالبتر اینکه دانش آموزا اعتراض داشتن که این چه وضعیه؟ موقع ثبت نام به ما گفتن شما به سادگی قبولید!!!!!!!!!!!! ************************** امروز تو هنرستان یه کارگاه آموزشی داشتیم برای ایجاد محتوای الکترونیکی.تو این جلسه به همکاران شیوه کار با نرم افزار camtasia آموزش داده شد.درکل جلسه ی خوب و مفیدی بود.از مدیر و دبیران گروه کامپیوتر خواستیم نرم افزارای دیگه رو هم در جلسات بعدی ارائه کنند و آموزش اونهارو هم داشته باشیم. ************************** داشتم به این فکرمیکردم که جدیداً به یه عنصر نامطلوب تبدیل شدم که از زمین و زمان ایراد میگیره و خدایی چه حوصله ای دارن این معاونین هنرستان که تمام خواسته هامو برآورده میکنن!!!!!!!!!! امروز از خودمون بسی خجالت کشیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ************************** این روزا متاسفانه با خواسته های نامعقول بعضی از همکارا روبه روشدم(البته من همراه با دونفر دیگه از همکاران)موضوع هم دوره ضمن خدمت غیرحضوری تعلیم و تربیت اسلامیه که براساس کتاب شهید مطهری برگزار میشه و انتظار دارن بجاشون آزمون بدیم!!!!!!!! یه وقت کسی کمک و راهنمایی میخواد که این فرق داره با اینکه همکاری بگه تمام مراحلو براش انجام بدیم!!!!!!! البته معاون پرورشی هنرستان به دادمون رسید و گفت کاری که ازمون میخوان ایراد شرعی داره و نجاتمون داد. ************************** فکر کنم برای بازگشت دوباره فعلا کافی باشه! [ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 10:29 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
با خواهرم درحال صحبتم که میگه امروز مربی آموزشگاه میگفت خوش به حالمعلما که تعطیلن!!!!!!!!!! بریم معلم بشیم.
بله،مدارس تعطیل اعلام شدند اما هیچ کس نمیدونه که به لطف همین تعطیلیها و برنامه های گاه و بیگاه که از اجراشونم گریزی نیست چقدر کار آموزشی ما عقب میفته و بعد از تعطیلات باید یا به بچه ها فشار بیشتری بیاریم و یا از دبیر پرورشی و ورزش ساعت قرض بگیریم و اگر ممکن نشد یا عصر بچه ها رو تو مدرسه نگه داریم و یا پنجشنبه کلاس دایر کنیم. این هم نتیجه تعطیل کردن ماست که معمولا دیده نمیشه.... ************************* بالاخره قرارداد آموزشی دوباره به دست ما داده شد.ما هم برای یکی از دروس در نهایت اعتماد به نفس صددرصد تضمین قبولی دادیم و برای یکی از دروس به اندازه ی سال گذشته، یعنی نودوپنج درصد که اینو میدونم محقق نمیشه اما نمیشد کمتر از پارسال بزنیم. یکی از همکارا به شوخی میگفت درصدو بالا بزنیم تا حداقل اول کاری خودمونو خراب نکنیم و کارمون زیر سوال نره.آخر سال که بچه ها امتحانو خراب کردن به اندازه کافی همگی باهم حرص میخوریم!!!!!!!!!! دراین بین ماهم گفتیم درصدایی که تو امتحان نهایی خوب بودن و بالای نوددرصد،هیچ اتفاقی براشون نیفتاد که مدیر گفتن برای این همکارا از سازمان و اداره تقاضای تقدیرنامه کردند. پس به امید دریافت و دیدن تقدیرنامه ها تا کمی حرص و جوشهایی که میخوریم جبران بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( صد البته هیچ دبیری برای تقدیرنامه کار نمیکنه، به همکاری توهین نشه!!!!!!!!!!!!!) ************************ منطقه ما در دیر دریافت کردن و دیر اعلام کردن بخشنامه ها به همکاران سابقه ی دیرینه ای داره. برای بچه های سوم کامپیوتر دو جلسه ای وقت گذاشتم و تابع جزء صحیح و رسمشو کار کردم که در یکی از وبلاگا با حذفیات کتاب روبرو شدم.باز خوبه دیدم و بی جهت از این قسمت آزمون نگرفتم و رفع اشکال نذاشتم. بعد از دو هفته که از آگاه شدنمون ، اونم از طریق وبلاگهایی چون http://sepehri89.blogfa.com/ میگذره تازه بخشامه رو دادن دستمون و امضا گرفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آدم میمونه چی بگه!!!!!!!!!!!!!!!!! ************************ هفته ی پیش یکی از همکاران از سفر حج برگشتن.کار جالبی که تو دبیرستان انجام گرفت این بود که بچه ها جلوی در به استقبال دبیرشون رفتن و مثل قدیمترها که شنیده بودیم و کمتر دیدیم مراسم چاووشی خوانی انجام دادن.که با توجه به همزمانی برگشت همکارمون با روزهای اول محرم، حال و هوای خاصی داشت. همیشه از این نوع برنامه های بچه ها لذت میبرم.یه شور و حال خاصی دارن که گاهی بهشون غبطه میخورم. *************************
[ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 7:13 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
کوفه نامت بر جگر چون نیزه است کوفه شرمت باد از وعده ات کوفه اصغر شش ماهه بود کوفه اصغر تشنه بود کوفه دست عباس علی گشته علم کوفه شرمت باد از کینه ات کوفه کوفه شرمت باد از فاطمه یاس پیغمبر بار دیگر شد کبود کوفه من هم شرمم می اید از وصف بدت طاقتم نیست دیگر بس است . منبع :http://etg3.blogfa.com [ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
روز چهارشنبه دانش آموزان دبیرستان و راهنمایی منطقه در یک راهپیمایی شرکت کردند.یک راهپیمایی در سکوت ، به دور از شعار. از حضور خوب بچه های مدرسه که بگذریم چند موضوع برای من ایجاد سوال کرده بود. اول اینکه شرط حضور در راهپیمایی داشتن چادر بود. وقتی میگیم چادر حجاب برتر است یعنی سایر حجابها نیز قابل قبول است ولی عملا گفته ی خودمونو نقض میکنیم. سخنران مراسم میگفتن که یا باحجاب داریم و یا بی حجاب، حد وسطی وجود ندارد.وقتی شنوندگان بحث دانش آموزان جوانی هستند که اقتضای سنشون ایجاد جذابیت و دیده شدنه با این تحکم صحبت کردن به نظر من درست نیست.چون در مقابل سوال بچه ها که پرسیدند خانم یعنی ما با اون کسایی که با فرمی میان بیرون که حتی ما هم شرمنده میشیم یکی هستیم جوابی نداشتم.هرچند گفتم که احتمالا منظور این بوده که بهترین حالتو درنظر بگیریم و حالا که اعتقاد به درستی حجاب داریم اونو کامل رعایت کنیم اما قانع نشدنو میتونستم در نگاه بعضی از بچه ها ببینم. اکثریت دانش آموزان ما روح و ضمیری پاک دارن.اینو از حرفاشون و نظراتشون میشه فهمید.مشکل اینجاست که ما روش راهنمایی کردنو بلد نیستیم و در برخوردامون روحیه حساس و غرورشونو درنظر نمیگیریم.علاوه براینکه اونها در اجتماع چیزیو میبینن که خلاف حرفاییه که بهشون گفته میشه و نمیدونن با این دوگانگی چطور برخورد کنن. [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 2:5 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
روز یکشنبه تصمیم گرفتم از امکانات مدرسه استفاده ی بهینه کنم! پس بچه های دومو بردم کتابخونه و نرم افزار جئوجبرارو ، روی سیستم نصب کردم و به کمک ویدئو پروژکتور انواع تابع رو با بچه ها رسم کردیم و بچه ها نتایج حاصل از تغییر ایکس و ایگرگو روی صفحه مشخص کردنو و بعدهم نوبت تعیین دامنه و برد بود.
تغییر فضا روی بچه ها اثر گذاشته بود و با حس و حال بیشتری تو نتیجه گیریها وارد میشدن.انتهای کلاس هم وقتی به بچه ها تمرین دادم برای حل کردن، یه موسیقی ملایم هم گذاشتم(صد البته مجاز) و خلاصه کلاسی شد که هم من و هم بچه ها از تموم شدنش چندان راضی نبودیم.بچه ها ناراضی بودن چون از فضای کلاس خارج شده بودن و رسم نمودار به کمک نرم افزار و حل تمرین درحال شنیدن صدای موسیقی براشون جالب بود و من ناراضی بودم چون از معدود دفعاتی بود که برای ایجاد مشارکت بچه ها و جلب نظرشون نیاز به تذکر دادن نداشتم. به هرحال تجربه جالبی بود. ************************ برای خوردن آب کنار آب سرد کن رفته بودم که صحنه زیر رو دیدم:
با تعجب از معاون پرسیدم این چه کاریه که گلدونو بجای سطل زباله گذاشتن؟ که معاونمون بنده خدا گفت صندلیهای جدید دفترو که آوردن فضا کم داشتن و گلدونو کنارآبسرد کن گذاشتن و چندتا از همکارای خوش ذوق!!!!!!!!!! بجای سطل زباله برای لیوانای یه بارمصرف ازش استفاده کردن!!!!!!!!!!!!!!!! ********************** برای بچه ها از طرف اداره سخنرانی فرستاده بودن و عنوان جلسه گفتمان دینی بود. نزدیک اذان بود که رفتم نمازخونه ببینم اصلا موضوع صحبت چیه و نمازو داریم یانه که شنیدم سخنران به بچه ها گفت که واقعا دبیراشون سخت جان هستن و با اعصاب فولادی که میتونن کار کنن.(سخنران معاونو فرستاده بود بالا تا با بچه ها تنها باشه و بچه ها هم از شیطنت چیزی کم نذاشته بودن) رسیدن همزمان من با این کلام سخنران باعث خنده بچه هاشد و بنده خدا سخنران مونده بود که اینا به چی میخندن و به کی میگن نشنیده بگیرین!!!!!!!!!!!!! خدایی عجب اعصابی داریم........ ************************** ..... و این هم کیک جشن عید غدیر
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 4:47 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
[ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ ]
[ ]
دهه ریاضیات هم به پایان رسید.بچه ها نشون دادن که فقط باید ازشون کار خواست و بعد نشست و تماشا کرد.خودشون طرح میدن و اجرا میکنن و فقط باید نظارت کرد. جالب اینجاست که گاهی بعضی از بچه ها خلاقیتی از خودشون نشون میدن و ایده پردازیهایی دارن که اصلا تصورشو نمیکردم. برای بچه های ریاضی انجام یه فعالیت فوق برنامه رو جزء کار کلاسیشون گذاشته بودم.برای بچه های تجربی و انسانی به عهده خودشون گذاشته بودم تا اگه مایلند کاری انجام بدن و جالب اینکه نسبت به بچه های ریاضی کارای جالبتری ارائه داده بودن! همکارمون گفته که بین کارای بچه ها چندتا کار برترو انتخاب کنیم و جایزه بدیم اما من مخالفم.به نظرم بین هر پایه جداگانه قرعه کشی کنیم .همین که بچه ها وقت گذاشتن و کار انجام دادن به نظر من با ارزشه و شایسته ی تقدیر. اینم نقاشیه مورد علاقه منه که فائزه از بچه های سوم تجربی کشیده، ریاضی یه مادر مهربانه که بقیه علومو در آغوش گرفته.
************************ تو کلاس بچه های پیش دانشگاهی ریاضی در حال حل تمرین بودیم و طبق عادت روی نیمکت انتهای کلاس نشسته بودم که دیدم بچه ها حواسشون به بیرون از کلاسه! وقتی پرسیدم که چه خبره بهم گفتن خانم چند دقیقه میاین کنار پنجره. اصولا این دعوتای بچه هارو با احتیاط قبول میکنم.به هرحال رفتم جلو که یکی از بچه ها گفت خانم کنار پنجره رو نگاه کنید. وااااااااااااااای ........ کنار کانال کولر سه تا خفاش آویزون بودن.... منم که میانه خوبی با حیوانات ندارم دستور بستن پنجره رو به طور کامل دادم و از مدیر خواستم یه بار دیگه از آتش نشانی کمک بخوایم.هر چند که تو خرداد ماه اومدن اما بازم خفاشها برگشتن!!!!!!!!! تو کلاسای زیرزمین هم مشکل گربه ای رو داریم که تو حیاط برای خودش زندگی ای داره و گاه پشت پنجره به تماشا میاد!!!!!!!!!!! وبرای تکمیل این حضور؛ معاون مدرسه از باغچه حیاط مدرسه یه خارپشت گرفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! *********************** راستی فرم ارزشیابی جدیدو رؤیت کردید؟ جالبه سال تحصیلی 90 شروع شده و فرم ارزشیابی جدید برای سال 89 ارسال شده!!!!!!!!!!!!! چقدر ما به روزیم!!!!!!!!!! ************************ تا جاییکه یادمه یکی مشکلات فرهنگی ما با غرب استفاده ابزاری از زن بوده و هست؛آن هم به هر شکلی که باشد. حالا یه سؤال؛ مجریان شبکه iFilm رو دیدید؟ البته بر ما واضح و مبرهن است که این شبکه برای کشورهای عرب زبان دراصل داره پخش میشه اما مگه نباید نمادی از فرهنگ و ارزشهای فرهنگی ما هم باشه؟!!!!!!!!!!!!!!! ***********************
[ جمعه 13 آبان1390 ] [ 1:33 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
از اول آبان دهه ریاضیات آغاز شده؛روزای اول چون همزمان با انتخابات شورای دانش آموزی بود چندان کاری انجام ندادیم اما فردا قرار جملاتی که بچه ها در زمینه ریاضی جمع آوری کردن و همینطور تحقیقاتی که انجام دادنو به نمایش بذاریم علاوه بر اینکه از بچه ها خواستیم تصور خودشونو از ریاضی و یا کاربرد ریاضی در زندگی و یا دیدگاهشون نسبت به دبیر ریاضیو نقاشی کنن؛ بخصوص اگر به صورت طنز باشه که جذابیت بیشتری داشته باشه بهتره. چندتا از بچه ها نقاشیهای جالبی کشیدن که انشاأ.... در پستهای بعدی عکساشونو قرار میدم. فعلا یه شعر طنزو که آوردن میذارم.فقط اسم گویندشو نمیدونستن. باز هم خواب ریاضی دیده ام خواب خط های موازی دیده ام خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند از سر هر جایگشتی می پرم دامن هر اتحادی می دِ رَم دست وپای بازه ها رابسته ام از کمند منحنی ها رسته ام گوش هر ایگرگ وَشی را می جوم گه اسیر زلف حد و مشتقم با توانها نقطه بازی می کنم تیغی از فرمول دارم در کنار ناگهان دیدم توابع مرده اند پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند در ریاضی بحث انتگرال نیست صحبت از تبدیل ورادیکال نیست
استخوان کسر ها پوسیده است از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست ردپایی از خط و بردار نیست صفر، صفرُم هم دگر مبهم نبود آری آری خواب افسون می کند عقده را از سینه بیرون می کند مردم از این ایکس وایگرگ داد؛ داد روز های بی ریاضی یاد باد
به پیشنهاد مدیر امسال قبل از شروع کلاسا همکارا یه صفحه قرآن میخونن و بعد دعای فرج و بعد سرکلاسامون میریم. نکته ای که تو این یک ماه متوجه شدم اینه که صبح وقتی همکارا وارد دفتر میشن برعکس خیلی از مواقع که شروع به غر زدن میکردن که با فلان کلاس درس دارن و یا خسته هستن و .... اول میپرسن قرآن خونده شده یا نه؟واگه بشنون که خونده شده یه حالت تاسف درچهره خیلیاشون دیده میشه. و دعایی که صبح خونده میشه گویا واقعا مایه فرج و گشایش کار ماست. ************************ شبکه ifilm سریال مریم مقدس رو شبها پخش میکنه.پخش این سریال باعث شد یاد یکی از بحثهای دوره دانشجوییم بیفتم.تو قرائتخونه نشسته بودیم و یکی از بچه های ارامنه هم با ما بود.از اونجا که من شاهین شهر بزرگ شدم تو دوران دبیرستان دوستان ارمنی زیادی داشتم و با بعضی از آداب و رسومشون آشنام.خلاصه در حال صحبت با کاترین بودیم و یکی از بچه ها پرسید که پس از تولد مسیح زندگی حضرت مریم (س) چطور بوده و زمان رسالت و بعد از مسیح آیا زنده بودن یا نه؟ کاترین جواب داد که حضرت مریم به تبلیغ یکتاپرستی میپردازه و به سفر میره اما بیشتر از این چیزی نمیدونم.چیزی که باعث به فکر افتادن من شد این بود که ما اونو متهم کردیم که حضرت مریم (س) در تاریخ غریب رها شده اما خود ما در مورد حضرت زهرا(س) ویا حضرت زینب (س) چی میدونیم؟غیر از یک قسمت تاریخ که حضورشون پررنگ بوده بعد از اون ما هم این بزرگانو رها کردیم و دیگه از زندگی و کارهاشون خبر نداریم!!!!!!! واقعا چقدر قضاوت و حکم دادن در مورد دیگران راحته!!!!!!!!!!!!! ************************ [ جمعه 6 آبان1390 ] [ 2:0 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
هفته پیش،روز سه شنبه برنامه جشنواره غذا برپا بود.به قول من جشنواره خوشمزه حالا اینکه غذاهارو بچه ها خودشون آماده کرده بودن یا مادراشون زیاد مهم نبود.مهم شرکت بچه ها بود و غذاهای رنگارنگی که آورده بودند. همون روز جلسه مدیران منطقه هم تو مدرسه ما قرار بود برگزار بشه و آقایون وقتی وارد سالن میشدن و با میزای پر از غذا روبرو میشدن اول تمام غذاهارو بازدید میکردن و اگه غذایی براشون جدید بود دستورالعملشو می پرسیدن و بعد رضایت میدادن که برن و تو جلسه شرکت کنن
اینم چندتا عکس از هنرتمایی بچه ها ( و مادراشون ***************************** مدیر مدرسه پیشنهاد کرده دنبال یه سری طرح برای شاداب سازی در بین همکاران باشیم. به نظرم کار سختیه وقتی بعضی از همکارا به بامزه ترین اتفاقات یه لبخند کوتاه میزنن و یا با جدیت به خنده بقیه نگاه میکنن،به قول دبیر زبانمون مثل نگاه عاقل اندر سفیه و خلاصه کلی تشخص برای خودشون قائلن... حالا فکر کنید پیشنهاد شده با بچه ها ورزش صبحگاهی انجام بدیم. جاتون خالی در اولین روز من،دبیر زبان،دبیر ادبیات و مشاور مدرسه رفتیم و برای خودمون صفی تشکیل دادیم و همراه بچه ها بالا و پایین پریدیم و چقدر به خودمون خندیدیم ******************************** از مقابل خانه فرهنگ یکی از محلات میگذشتم که این پارچه نوشته نظرمو جلب کرد: بررسی نقش پیام کوتاه در همسر گریزی با حضور دکتر.......(اسمشون یادم رفته) گرچه این موضوع در حال حاضر هیچ ارتباطی به من پیدا نمیکنه ولی این فکر که تکنولوژی چطور باعث سست شدن پایه های ارزشی میشه برام جالب بود. گرچه با کسب اجازه از حضور تمام دوستان متاهل پیشنهاد میکنم فقط افراد مجرد حق استفاده از موبایلو داشته باشن که دیگه نیازی به این بررسی و تحلیلها نباشه [ جمعه 29 مهر1390 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
جمعيت زيادي دور حضرت علي(ع) حلقه زده بودند.مرد وارد مسجد شد و در فرصتي مناسب پرسيد: «يا علي! سؤالي دارم. علم بهتر است يا ثروت؟» امام علي(ع) در پاسخ گفت: «علم بهتر است؛ زيرا علم ميراث انبياست و مال و ثروت ميراث قارون و فرعون و هامان و شداد.» مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همين هنگام مرد ديگري وارد مسجد شد و همان طور که ايستاده بود بلافاصله پرسيد: « اباالحسن! سؤالي دارم، مي توانم بپرسم؟» امام در پاسخ آن مرد گفت: «بپرس!» مرد که آخر جمعيت ايستاده بود پرسيد: «علم بهتر است يا ثروت؟» امام علي (ع) فرمود: «علم بهتر است؛ زيرا علم تو را حفظ مي کند، ولي مال و ثروت را تو مجبوري حفظ کني.» نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان جا که ايستاده بود نشست. در همين حال سومين نفر وارد شد، او نيز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ زيرا براي شخص عالم دوستان بسياري است، ولي براي ثروتمند دشمنان بسيار!» هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود که چهارمين نفر وارد مسجد شد. او در حالي که کنار دوستانش مي نشست، عصاي خود را جلو گذاشت و پرسيد: «يا علي! علم بهتر است يا ثروت؟» حضرت علي در پاسخ به آن مرد فرمودند: «علم بهتر است؛ زيرا اگر از مال انفاق کني کم مي شود؛ ولي اگر از علم انفاق کني و آن را به ديگران بياموزي بر آن افزوده مي شود.» نوبت پنجمين نفر بود. او که مدتي قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ايستاده بود، با تمام شدن سخن امام، همان سؤال را تکرار کرد. حضرت علي در پاسخ به او فرمودند: «علم بهتر است؛ زيرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخيل مي دانند، ولي از عالم و دانشمند به بزرگي و عظمت ياد مي کنند.» با ورود ششمين نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند. يکي از ميان جمعيت گفت: حتما اين هم مي خواهد بداند که علم بهتر است يا ثروت! کساني که صدايش را شنيده بودند، پوزخندي زدند. مرد، آخر جمعيت کنار دوستانش نشست و با صداي بلندي شروع به سخن کرد: «يا علي! علم بهتر است يا ثروت؟» امام نگاهي به جمعيت کرد و گفت: «علم بهتر است؛ زيرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتي از دستبرد به علم وجود ندارد.» مرد ساکت شد. همهمه اي در ميان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه يک سؤال را مي پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهي به حضرت علي (ع) و گاهي به تازه واردها دوخته مي شد. در همين هنگام هفتمين نفر که کمي پيش از تمام شدن سخنان حضرت علي (ع) وارد مسجد شده بود و در ميان جمعيت نشسته بود، پرسيد: «يا اباالحسن! علم بهتر است يا ثروت؟» امام دستش را به علامت سکوت بالا بردند و فرمودند: «علم بهتر است؛ زيرا مال به مرور زمان کهنه مي شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسيده نخواهد شد.» مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: «بيهوده نبود که پيامبر فرمود: من شهر علم هستم و علي هم در آن! هرچه از او بپرسيم، جوابي در آستين دارد، بهتر است تا بيش از اين مضحکه مردم نشده ايم، به ديگران بگوييم، نيايند!» مردي که کنار دستش نشسته بود گفت: «از کجا معلوم! شايد اين چندتاي باقيمانده را نتواند پاسخ دهد، آن وقت در ميان مردم رسوا مي شود و ما به مقصود خود مي رسيم!» مردي که آن طرف تر نشسته بود، گفت: «اگر پاسخ دهد چه؟ حتما آن وقت اين ما هستيم که رسواي مردم شده ايم!» مرد با همان آرامش قلبي گفت: «دوستان چه شده است، به اين زودي جا زديد! مگر قرارمان يادتان رفته؟ ما بايد خلاف گفته هاي پيامبر را به مردم ثابت کنيم.» در همين هنگام هشتمين نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسيد، و امام در پاسخش فرمود: «علم بهتر است؛ براي اين که مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش مي ماند، ولي علم، هم در اين دنيا و هم پس از مرگ همراه انسان است.» سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسي چيزي نمي گفت. همه از پاسخ هاي امام شگفت زده شده بودند که نهمين نفر وارد مسجد شد و در ميان بهت و حيرت مردم پرسيد: «يا علي! علم بهتر است يا ثروت؟» امام در حالي که تبسمي بر لب داشت، فرمود: «علم بهتر است؛ زيرا مال و ثروت انسان را سنگدل مي کند، اما علم موجب نوراني شدن قلب انسان مي شود.» نگاه هاي متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمين نفر را مي کشيدند. در همين حال مردي که دست کودکي در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتي خرما در دامن کودک ريخت و به روبه رو چشم دوخت. مردم که فکر نمي کردند ديگر کسي چيزي بپرسد، سرهايشان را برگرداندند، که در اين هنگام مرد پرسيد: «يا اباالحسن! علم بهتر است يا ثروت؟» نگاه هاي متعجب مردم به عقب برگشت. با شنيدن صداي علي (ع) مردم به خود آمدند که فرمود: «علم بهتر است؛ زيرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعاي خدايي مي کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضعند.» فرياد هياهو و شادي و تحسين مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بي صدا از ميان جمعيت برخاستند. هنگامي که آنان مسجد را ترک مي کردند، صداي امام را شنيدند که مي گفت: «اگر تمام مردم دنيا همين يک سؤال را از من مي پرسيدند، به هر کدام پاسخ متفاوتي مي دادم.» کشکول بحراني - ج1 - ص27 [ چهارشنبه 27 مهر1390 ] [ 7:36 قبل از ظهر ] [ ]
[ ]
دو هفته دیگه هم از سال تحصیلی گذشت. احساس میکنم امسال داره سریعتر میگذره،شایدم چون کارم زیاد اینطور فکر میکنم. این هفته برای انتخاب نماینده دبیران دبیرستان رای گیری شد و در نهایت ناباوری به اندازه نماینده سال گذشته رای آوردم.هرکدوم پانزده تا!!!!! اصلا فکرشو نمیکردم.بامزش برای خودم اینجاست که من به خودم رای نداده بودم!!!!!!!!!!!!! و با قرعه کشی اسم من انتخاب شد.هرچند اصلا دوست نداشتم چنین مسئولیتی به عهده ام بیفته. از اونجا که به لطف اداره تمام منطقه از پیشنهاد معاونت مدیر به من مطلع شدن میتونم نگاههای پرمعنا و دلیل قطع صحبت همکارایی که همیشه در حال غرزدن هستنو بفهمم.از دیدشون من جزء باند مدیر هستم و حتی به طعنه یه بار باورود من وقتی صحبتشونو قطع کردن گفتن صاحبش اومد و بقیش باشه برای بعد... گرچه از این حرفا دلم گرفته اونقدر که وقتی تو جلسه ای که مدیر با چندتا از همکارا تشکیل داده بود بطور ضمنی یکی دوتا از همکارا یه جورایی حرفای بقیه رو تکرار کردن،بعد از رفتنشون نتونستم جلوی مدیر جمع شدن اشک توی چشمامو مخفی کنم و گفتم که بخاطر سابقه زیادشون و با این بهانه که من جنبه دارم حق ندارن هرچی دلشون میخواد بگن. گرچه زود به خودم مسلط شدم و اعتماد به نفسمو به دست آوردم و تصمیم دارم مثل خودشون باشم.اما زیرکانه..... بگذریم........................... ******************************** یکی از همکارا یه دختربچه شیرین و دوست داشتنی داره به اسم مهیا. تو مدرسه ای که مهیا خانم سال گذشته درس میخوند یکی از آمزگارای خوب ابتدایی منطقه تدریس دارن که همه مایلند فرزندشون تو کلاس ایشون باشن. این خانم معلم سال گذشته مختصر کسالتی پیدا کرد و چند روزی مدرسه نرفته،امسال مهیا خانم تو کلاس همین آموزگار قرار گرفته و وقتی معلم ازش خواسته خودشو معرفی کنه صادقانه گفته اجازه خانم شما که پارسال مریض شدین من دعا کردم که نمیرین تا امسال معلم من باشید. این اظهار لطف و محبت مهیا خانوم رو حسابی تو مدرسه معروف کرده!!!! خدایی صداقت کودکانه چیز دیگریست **********************
[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 8:52 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
وبلاگ دوستان رو میخوندم که به این جمله رسیدمدلم برای جوانی مادر و پدرم تنگ شده.
گویا تمام دلتنگیهای من در این جمله جای گرفته... جوانی مادر و پدرم یعنی یاد روزهای خوش کودکی و نوجوانی،یاد روزهای زیبای مدرسه... و در کنارش روزهای دلهره،دلهره ای کودکانه، وقتی پدر عازم ماموریت میشد و من از تمام الفاظ منافق و دزدیده شدن و کشته شدن فقط اینرا میفهمیدم که شاید چون بچه همسایه دیگر پدر را نبینم و چه راحت مربی مهد و آموزگارم این اضطراب کودکانه را میدیدند و سعی میکردند شادم کنند و حداقل در ساعات مدرسه آرام باشم... نمیدانم باید بگویم یادش بخیر یا نه اما دلم برای سنگر کوچکی که پدرم در محوطه جلوی خانه درست کرده بود هم تنگ شده است.شبهایی که مادرم تا سحر بیدار بود و با شنیدن آژیر قرمز ما را به داخل سنگر میبرد.سنگری که با چهار پله به زیرِ زمین میرفت ، با لامپی که از سقفش آویزان بود و رادیویی که همیشه آنجا بود.دیدن رگبار تیرهای ضدهوایی که برای کودکی چون من دیدنش چون رشته ای از نور در آسمان تاریک شب زیبا بود و رها میشدم از فکر خطری که در بالای سرم در حال پرواز بود... دبستانم را به یاد می آورم.معلمینی که دوستشان داشتم و دارم و معلمی که .... هیچ نگویم بهتر است.راهنمایی و دبیرستان، تقدیرنامه هایی که با افتخار به دست پدر و مادر میدادم و دیدن شادیشان برایم دنیایی ارزش داشت. دوستانم را که همیشه در خاطر دارم، زهرا ، سولماز،سارا ،مریم،شهره و... رقابتمان برسر شاگرد اول شدن و روزهای کارنامه گرفتن که اول به رتبه ام نگاه میکردم و بعد به نمراتم.... جوانی پدر و مادرم یعنی روزهایی که با آرزوهای زیبا برای من میگذشت. نمی دانم چرا یاد آن روزها امشب اینقدر به من نزذیک است،نمی دانم..... [ جمعه 15 مهر1390 ] [ 7:24 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
اولین هفته سال تحصیلی جدید هم به پایان رسید.با تمام شور و نشاطی که در روزهای آغازین درس و مدرسه بین دانش آموزان و دبیران وجود داره.
برنامه امسالم هم مثل سالهای قبل جای خالی نداره.فقط با این تفاوت که تقریبا میشه گفت درسها تماماً سنگینه!!! سه تا کلاس پیش تجربی ؛ ریاضی گسسته پیش ریاضی ؛ پیش انسانی ؛سوم انسانی؛سوم تجربی ؛سوم ریاضی و دوم ریاضی و دوم کامپیوتر و سوم کامپیوتر و سوم حسابداری. امسال لطف کردن و یک ساعت از ساعت ریاضی بچه های سوم کامپیوتر کم کردن.نمیدونم کسایی که این تصمیمو گرفتن اصلا از مباحث کتاب خبر دارن یا نه؟!!!! از همین اول سال قرار کلاس اضافه رو با بچه ها گذاشتم و آنچنان با تحکم حرف زدم که هیچکدوم حرف از مخالفت نزدن.همین بلارو سر سوم ریاضی آوردم که برای حسابان هروقت که بگم باید کلاس اضافه بیان؛اونم بی حرف و حدیث!!!!!!!!!! اما کلاس دوست داشتنیم کلاس سوم تجربیه که پارسال هم باهاشون درس داشتم و حسابی باهاشون راحتم.گرچه در کنار این راحتی حواس خودم وبچه ها به حفظ حدود و حریم شاگرد و دبیر هست. و تو کلاس پیش ریاضی باز هم اعظم؛دانش آموز دقیقی که از سوالات و بحث باهاش لذت میبرم. شاید تنها کلاسی که با دلهره امسال واردش شدم یکی از کلاسهای پیش دانشگاهی تجربی بود که سه سال بایکی از دبیرای خوب منطقه درس داشتن و تجربه دوره دانش آموزیم بهم این اخطارو میداد که در تدریس جلسه اول باید احاطه خودم به کلاس و درسو به بچه ها تحمیل کنم.(تو دوره پیش دانشگاهی دبیر فیزیکمونو که تازه کار بود با سوالای عجیب غریب و خارج از محدوده کتاب سعی میکردیم که غافلگیر کنیم و بهش ثابت کنیم که به پای خانم صدری ؛ دبیر دوره دبیرستانمون نمیرسه؛گرچه حالت تدافعی که داشت هم بی تاثیر نبود و تمام ماجرا هم از اشتباهی که در اولین جلسه داشت شروع شد و اینکه وقتی متوجه شد سعی در رفع و رجوعش داشت در حالیکه دبیرایی داشتیم که اگر اشتباهی میکردن راحت میگفتن اشتباه شد و تصحیح کنید اما این دبیر میخواست طوری وانمود کنه که اشتباه نشده و همین باعث شد که اکثر بچه ها بهشون بی اعتماد بشن و هر مطلبیو که میگفت فوراً با کتاب چک میکردن!!!!!!) به هرحال خداروشکر وقتی کلاس تمام شد از لحن دوستانه بچه ها فهمیدم که به عنوان دبیر منو پذیرفتن. و در کنار اینها خبر قبولی بچه های دبیرستان و هنرستان در کنکورهای مربوط به خودشون.وقتی همون روز اعلام نتیجه اینقدر حواسشون هست که بهم زنگ بزنن و خبر بدن و تو مدرسه متوجه شدم جزء معدود دبیرانی هستم که از طریق خود بچه ها خبردارشدم از درک محبت بچه ها حس خوبی داشتم. به هر صورت سال تحصیلی شروع شد و بازهم من و دنیای مدرسه و بچه ها و تدریس ریاضیات. [ جمعه 8 مهر1390 ] [ 6:49 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
فکر نمیکنم هیچ چیز برای یه پدر سختتر از این باشه که بخاطر پول مجبور باشه از دخترش بخواد رشته و مدرسشو عوض کنه.
یکی از بچه های خوب رشته انسانی از دبیرستان ما و یک رشته کم هزینه ی فنی رو انتخاب کرد و تنها دلیل این تغییر رشته عدم توانایی مالی پدرش برای پرداخت شهریه بود.مطمئنم که مدیر حتما براش تخفیف قائل شده اما احتمالا پدر قبول نکرده. دانش آموز ما هم ساکت و آروم گوشه ای ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد.شاید بشه گفت تو چشماش یه جور خجالت بود و تسلیم تصمیم خانواده. نمیدونم باید بگم هیچ پدری به خاطر پول شرمنده خانوادش نشه و یا هیچ دانش آموزی تحصیلش در گرو پول نباشه. *************************** امروز دبیرستان بودم و اوضاع دبیرستان هم حسابی شلوغ. رنگ آمیزی ساختمان تازه تموم شده وتمام سالنها و دفتر به هم ریخته است و مستخدمین اونقدر سرگرم تمیز کردن که آماده کردن چایی هم با خود کادر دفتری بود. امتحان نهایی بچه های سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی ساعت ده تموم شده بود و یه دانش آموز هم امتحان داخلی داشت و ثبت نام اینترنتی دانش آموزان غیر ایرانی هم باید انجام میشد. خلاصه اوضاعی بود.این وسط با تقاضای معاون من و زینب(کارآموز مدرسه) تو سایت مشغول ثبت نام اینترنتی بچه ها شدیم که دفتردار اومد و گفت دانش آموزی که امتحان داخلی داره درسش ریاضیه و بیا سوالشو جواب بده. بعد از اینکه سوالشو جواب دادم و از کلاس اومدم بیرون؛ معاون و دفتردار جلوی اتاق معاونین با مراجعه کننده ای در حال صحبت بودن؛ به دفتر دار گفتم که مراقبی تو کلاس نیست و گفت چون یه نفره اشکال نداره و چند دقیقه دیگه میره سراغش و دقیقا تو همون فاصله بازرس سازمان وارد سالن شده و نمیدونم چطوری شده که رفته سمت راست سالن و صاف بالای سر دانش آموزی که داره امتحان میده اونم بدون مراقب!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا تو گزارشش بنویسه یا نه معلوم نیست چون گویا برای برررسی نحوه ثبت نام اومده بودن. ************************ این هم ماجراهای امروز دبیرستان ما [ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 9:50 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
خدا بخواهد عازم مشهدم.
دلم پر میزنه برای صحن و سرای امام رضا، برای نماز مغرب و عشاء تو صحن انقلاب، برای آرامشی که در ازدحام جمعیت پیدا میکنم.گویا حضور هیچ کس مزاحم خلوت دیگری نیست. اگر توفیق بود و زیارت نصیبم شد حتما به یاد تمام دوستان خواهم بود. -------------------------------------------------------------------------------------------------------- هر چند روز که در جوار امام رضا (ع) باشی وقتی به روز آخر میرسی احساس میکنی چقدر زود گذشته و نتونستی اونطور که باید از لحظاتت استفاده کنی. به امید یک زیارت دوباره.......
[ دوشنبه 7 شهریور1390 ] [ 6:50 قبل از ظهر ] [ ]
[ ]
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا؛ بدرود ای گرامیترین اوقاتی که ما را مصاحب و یار بودی؛ ای بهترین ماه در همهی روزها و ساعتها. بدرود که آزادشدگان از عذاب خداوند، در تو چه بسپارند، و چه نیکبخت است آن که حرمت تو را نگه داشت. بدورد که چه بسا گناهان که از نامهی عمل ما زدودی و چه بسا عیبها که پوشیده داشتی. بدرود ای ماهی که تا تو بودی، امن و سلامت بود. بدرود ای آن که در مصاحبت تو نه کراهت بود، و نه در معاشرتت ناپسندی. بدرود که سرشار از برکات بر ما آمدی و ما را از آلودگیهای گناه شست و شو دادی. بدرود که به هنگام وداع از تو نه غباری به دل داریم و نه از روزهات ملالتی در خاطر. بدرود که چه بدیها با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب آمد. بدرود تو را و آن شب قدر تو که از هزار ماه بهتر است. بدرود... صحیفه سجادیه **************************************** به آخرین ساعات ماه رمضان،ماه خوب خدا،نزدیک میشیم.خدا کنه که کمی فرق کرده باشم... [ دوشنبه 7 شهریور1390 ] [ 5:56 قبل از ظهر ] [ ]
[ ]
خوشمان آمد،کپی کردیم.
مساله همین است و دیگر هیچ.
مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم.. مردها گفتند: حالا که اینقدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان اینقدر مهربان شدند. وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید بهش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتابهایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان میشد و اخم و تَخماش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وامهای ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمیزدیم. آنها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آنها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیبهایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش میداد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمیها بهش میگفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود. سالها بود حسودیشان میشد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیمها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محرومند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است. مادربزرگ می گفت کار زنها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میانبری بود که زنها آدرسش را داشتند و یکراست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمیمان گم کردیم. به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه میشویم. رئیس شرکت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلونها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آنها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم. افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است. دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکیمان شب توی رختخواب مثل کنده چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای میآید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربیها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شبها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا میزند. مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم. http://tanhaian.persianblog.ir/ [ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
خیلی وقتا وقتی بچه ها از درس و کتاب مینالن حرفی که بهشون میزنم اینه که از درس خوندن لذت نمیبرن و همیشه هم پاسخ اکثریت اینه که مگه درس خوندن لذت داره و حالا فکر میکنم باید بگم درس خوندن که نه،اما یادگیری لذت بخشه.
همیشه وقتی صحبت از کد نویسی میشد و نگاهم به لفظ html می افتاد وحشت میکردمو خودمو کنار میکشیدم.حس میکردم یه زمینه قوی از برنامه نویسی میخواد و حتما باید یه معلم و استاد صبور بالای سرم باشه تا من بتونم از برنامه و کدنویسیها سردربیارم. ولی امسال کتاب بچه های هنرستانو از زینب گرفتم و کم کم شروع کردم به خوندن.اولین مثالهای ساده کتابو وقتی نوشتم و بعد تو چندتاش دچار مشکل شدم و تونستم راه حلی براشون پیدا کنمو خطاهارو رفع کنم لذتی رو که مدتها بود فراموش کرده بودم دوباره چشیدم.لذت یادگیری. ******************************* دیروز دبیرستان بودم که بخشنامه رسید که تا اول شهریور تمام ثبت نامها بطور کامل باید در سامانه ثبت نامی وزارتخونه بطور قطعی درج بشه.از نظر کاری فقط دیروز وقت بود اما به لطف بخشنامه دفتردار مدرسه باید امروز و اگه لازم شد شنبه و یکشنبه هم مدرسه باشه.حکمت این بخشنامه که برمن پوشیده است چون ثبت نام مدارس که تموم نشده و میشه گفت اکثرا تو شهریور برای ثبت نام مراجعه میکنن،سایت ثبت نامی هم که روزهای قبل مشکلات عدیده ای داشت.حداقل برای دبیرستان به این شکل بود، اما چیزی که ناراحتم حجم کاری یکی از دفتردارا بود.نه بخاطر کار که بخاطر نوع رفتار بقیه. دفترداری که سمت معاونت دفتری داره خیلی راحت به بهانه عدم آشنایی با سایت کارو به عهده دفتردار دوم گذاشت.معاون پرورشی هم که قرار بود حداقل کمک کنه و مشخصاتو بخونه تا کار وارد کردن سریعتر انجام بشه خودشو با یه دفترچه برنامه ریزی پرورشی و بعد پیدا کردن مقاله برای همایش حجاب و عفاف تو اینترنت مشغول کرد و از ساعت ده ونیم به بعدم دیگه دیده نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مدیر هم باید تقویم اجرایی مدرسه رو آماده میکرد که طبق معمول تایپش به عهده دفترداردوم بود!!!!!!!!!!! من که بهش میگم دختری برای تمام فصول!!!!!!!!!!! ساعت دوازده معاون دفتری و پرورشی بدون خداحافظی گذاشتنو رفتن.بدیش اینه که معاون پرورشی اول شهریور که بیاد با خنده و استهزاء این بنده خدارو خطاب میکنه که تا ساعت چند نگهش داشتن!!!! سابقشو داره و خودم از نزدیک برخوردشو دیدم.منم در کمال بدجنسی به دفتردارمون گفتم امروز که مدرسه کسی نیست اگه مدیر اومد بهش بگه اینطوری نمیشه کار کرد و معاون پرورشی گرانقدرم نزدیک مهر احتیاج به کمک داره و وقت اونه که ایشون قانون سوم نیوتنو یاد بگیرن!!!!!!!!!!!!! ***************************************** معاونت ما هم که در هاله ای از ابهام قرار گرفته و گویا سال دیگه هم دبیر باشیم و مارکوپلو مانند از این مدرسه به اون مدرسه سفر کنیم.شصت ساعت ریاضی بدون دبیر مونده که پیدا کردن دبیر هم کار ساده ای نیست. گفتم مارکوپلو،مطلبی یادم افتاد که اخبار رادیو پیام داشت میگفت مارکوپلو واقعا به سفر نرفته و دلیلشونم این بود که در مورد دیوار چین مطلبی در سفرنامه مارکوپلو نوشته نشده و چند مورد دیگه که یادم نیست!و ایشون فقط حرفای سیاحان و تاجران سرزمینهای دیگرو به اسم خودش مکتوب کرده!!!!!!!!! **************************************** *م.و عزیز آدرس وبلاگتو برام بنویس! *فاطمه جان از دیدن مجددت خیلی خوشحال شدم اما وقتی میخوام بیام سراغ وبلاگ صفحه فیلترینگ ظاهر میشه!!!!!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |